حمید یزدان پرست

شنبه، ۲۲ فروردین ۱۴۰۵ 
آنچه بر صحنه در جریان است، تئاتری تک‌نفره است. پر بدک نیست، ولی کمی طولانی شده و خسته‌کننده. عموم مردم اهل تئاتر نیستند و به‌خوبی با آن ارتباط برقرار نمی‌کنند و همین ممکن است بازیگران را دلسرد کند. حالا آوازی پخش می‌شود که باز برایم آشناست، مردی با صدای بم و غمگین می‌خواند: 
وطن! تنت هزار زخم بی‌زبان
وطن! خزان دلنشین عاشقان
وطن، وطن، وطن!
باز با لحنی که انگار دارد مخاطبی را فریاد می‌زند، می‌گوید:
وطن! شکوه مادرانة منی
وطن! تو اشک بی‌بهانه منی
وطن، وطن، وطن!
غرور آریایی منی، خودم شکسته‌ام تو نشکنی
چکیده بغض تازه چشمای من 
خودم فدای تو، غمت برای من
تویی هزار و یک دلیل بودنم
 به خاکت عاشقانه بوسه می‌زنم...
قبل‌تر مادری از فرزندش می‌گفت و حالا انگار فرزندی دارد با مادرش حرف می‌زند؛ مادری که حالش خوش نیست، پیر و فرسوده شده، ناتوان است و نیازمند دیگران، احساس می‌کند از چشم عزیزانش افتاده و مایه عذاب فرزندان شده. 
نمی‌دانم شاعرش کیست؛ ولی گویی کسی مادرش را گذاشته باشد خانه سالمندان و یکباره به خود آمده و می‌بیند چقدر مادر برایش فداکاری کرده و کم‌لطفی دیده و هیچ نگفته، خبر داده‌اند که مادر دیگر نیست و او تازه متوجه می‌شود که چقدر او را دوست داشته، ولی فرصت خدمت و ابراز محبت نداشته و حالا او را برای همیشه از دست داده است. این شعر و صدای غمبار خواننده (بعد فهمیدم زند وکیلی است) برای من چنین احساسی را القا می‌کند.
نمی‌گویم مردم گوش نمی‌دهند، چرا، گوش می‌دهند؛ اما بیشتر دوست دارند مطالب هیجانی یا تحلیلی کوتاه‌ بشنود که هم امیدبخش باشد، هم موجبات فوران احساسات به‌حق‌شان را فراهم کند، مثل شعر و مداحی تا پرچم تکان دهند، شعار دهند و از این قبیل کارها. 
*
پیرمرد لاغر و موسفیدی به‌آرامی می‌گذرد، بی‌آنکه یک کلمه حرف بزند. عکس رنگی رهبر جدید و پدر شهیدش را در دست گرفته با قاب زرد برّاق. بالای عکس را با گل مصنوعی تزیین کرده. در پشت، عکس بزرگ رهبر شهید را گذاشته که غرق گل است. روی سینه‌اش عکس امام به همان شکل. بدون خستگی، دستانش را تا نهایت بالا برده و به نرمی نسیم حرکت می‌کند. حالا مردی می‌آید که یک پا ندارد. 
از همین جا می‌شود دید که عده‌ای نه‌چندان اندک در صف موکب‌های عراقی ایستاده‌اند. هیچ کدام از موکب‌های عراقی کارتخوان نگذاشته‌اند و کمک هم نمی‌پذیرند؛ ولی موکب‌های ایرانی می‌پذیرند و برخی تشویق هم می‌کنند؛ مثل این موکب جنوب میدان که گاهی سروصدایشان داد مجری مؤدب ما را درمی‌آورد. صدا در صدا می‌افتد و حواس مجری و مردم پرت می‌شود و ناچار تذکر می‌دهد.
 راستی که علی ترابی (مجری) شعر را خوب می‌خواند: درست، شمرده، با احساس و گرم، مردانه، تأکید به‌جا بر کلمات و رعایت تناسب میان لحن و محتوا. نمی‌دانم چه‌کاره است، ولی باید شاگرد بپرورد. حالا شعر می‌خواند:
«داغ» بسیار است؛ اما «خشم» از آن بیشتر
قلبمان خون است، اما چشم از آن بیشتر
طاقت دوری ندارد، ولیکن چاره چیست؟
چارة تسکین درد این دل صدپاره چیست؟
عشق را کشتند و ما عشاق، اما زنده‌ایم
جانمان رفته‌ست، اما همچنان ما زنده‌ایم
اگر شعری به رهبر شهید ارتباط داشته باشد، معمولاً وسطش «آقاجان، آقاجان» هم می‌گوید.
او برای فهم مردم هیچ کم نگذاشته
تازه فهمیدند خیلی‌ها که او حق داشته
یادمان دادی همه هستند پای انقلاب
از تمام قشرهای باحجاب و بی‌حجاب...
(همین حالا تعریفت را کردم، این‌قدر تند نخوان که نتوانم بنویسم!).
آن جوانی که شده گمراه فرزند ماست/ تا سوختیم... 
ما برای تو نمردیم، ای گل زهرا، ببخش
یا ولی‌الله، تو کوتاهی ما را ببخش
رهبر ما بعد تو، سیدعلی دیگری‌ست
وعدة ما اولین دیدار، بیت رهبری‌ است
پشت سیدمجتبی هستیم، ای سیدعلی
عهد خود با نایبت بستیم، ای سیدعلی!
دشمن از ایرانیان واقعی مأیوس شد
دست به دامان خائن‌های بی‌ناموس شد
بی‌وفا و بی‌وجودید ای خیانتکارها
سگ شرف دارد به امثال شما کفتارها
مردم چند بار شعار می‌دهند: «مرگ بر وطن‌فروش خائن»، «مرگ بر  آمریکا» و... مجری می‌آید و اسم شاعر را می‌برد: آقای براری. من گفتم مجری شعر را خوب می‌خواند و معمولاً سطح شعری که انتخاب می‌کند، بالاتر از اینهاست. پایم درد می‌کند و خدایی است که محیط تاریک است و کسی متوجه من نمی‌شود که مثل کلنگ (به قول غربی‌ها: فلامینگو) تک‌پا می‌ایستم تا یکی‌شان اندکی استراحت کند. روی صحنه باز اثری هنری تقدیم می‌شود: کاری روایی را به نمایش می‌گذارند. مصورات که در پرده نمایش می‌آید. 
گاهی روایت کن از آن مردان راز غیرت
 آن تک‌سواران عَلم بر دوش/ از آن پلان... 
عکاسی
من حوصله‌ هنری‌ام پر شده و نمی‌توانم حتی گوش بدهم. ببینم این عربها که احتمالاً اهل همین موکب کناری (حکیم‌ها) هستند، چه می‌کنند: مرد دشداشه‌پوش تنومندی عکس سیدحسن نصرالله را در دست بالا می‌برد که زیرش به خط آن شهید است: «باسمه تعالی قطعاً سَنَنتصر» (حتماً به زودی پیروز می‌شویم) و مرد دیگری از او عکس می‌گیرد و بعد جایشان را عوض می‌کنند و عکس دیگر. تصویر را نشانش می‌دهد، می‌خواهد یکی هم ایستاده پشت نقاشی سید بگیرد که می‌گیرد. صدای حاج‌قاسم می‌آید و مرد دشداشه‌پوش با عرب جوان‌تر، دوتایی می‌ایستند و عکس یادگاری با نقاشی نصرالله می‌گیرند. این ترتیب ادامه دارد.
صدای حاج‌قاسم پخش می‌شود: «خدایا، به این جوان‌ها که در کنار من شهید شده‌اند، قسمت می‌دهیم عاقبت ما را ختم به شهادت کنی!» شکر خدا نمایش تمام شده که مجری (ترابی) می‌گوید: خدا خیر دهد به هنرمندانی که هنر خود را برای کشورشان خرج می‌کنند. ترکیب «آقاجان شهیدمان» را زیاد تکرار می‌کند و می‌گوید: «خوش به حال هنرمندانی که مورد تأیید ایشان قرار گرفتند.» عراقی‌ها همچنان مشغول تصویربرداری از یکدیگر هستند. حق دارند؛ من که زبان هنرمندان را می فهمم، از کارشان سر درنمی‌آورم، تا چه رسد به اینها! مجری خبر می‌دهد دکتر میلاد عرفان‌پور آمده، همان سراینده «از آخر مجلس شهدا را چیدند». مردم تکبیر می‌فرستند و او می‌گوید: 
ـ بیست سال قبل، سال ۸۷، سلطنت‌طلب‌های پلشت جنایتی کردند و عزاداران حسینیه را شهید کردند. (انفجار حسینیه شهدای شیراز را می‌گوید). گفتم: «ما مدعیان صف اول بودیم». پسر یکی از شهدای مدافع حرم گفت سال ۹۴ رفتند پیش آقا و روی عکس شهید، این بیت را درج کردند که مورد توجه آقا قرار می‌گیرد. آقا از مدعی‌ها نبود، خودش صف اول بود...
بعد شعری می‌خواند که به نظرم رسید برایم آشناست: خیابان، خیابان/ به میدان بیایید، مردم به میدان! بله، قبلاً زنی همین‌جا آمد و آن را خواند و من غافل فکر کردم سروده خودش است و تحسین کردم. همچین با  تحکم و تأنی و تأثیرگذار می خواند که شنونده می‌گفت چه شاعر آگاه و دلسوزی و چه توصیه‌ها و اندرزهای به‌موقعی! هی در دل به‌به و چه‌چه نثارش کردم. حالا شاعرش جلوی چشمانم ایستاده است. ببینیم شاعر چه می‌گوید:
خیابان، خیابان، خیابان، خیابان
به میدان بیایید، مردم به میدان
مبادا که از شیر، خالی شود شهر
که آن گرگها تیز کردند دندان
به دست مصمم بگیرید پرچم
به دست شما. مانده چشم شیهدان
کمین کرده دشمن به هر کوی و برزن
که جمع شما را ببیند پریشان
کمانی چو آرش بیارید مردم
سلاحی بیارید از عشق و ایمان
حماسی بیایید مردم، حماسی/ رجزخوان...
حواسم پرت ماشین غول‌پیکری شد که اسمش را نمی‌دانم و تنها نوشتة GMC رویش هست، کنار اولین موکب پارک کرده و جوانی از سقفش سر درآورده و پرچم عراق را تکان می‌دهد و دیگران در بیرون، از او عکس می‌گیرند. 
دریغ است ایران که ویران شود، آه
دریغ است ایران، دریغ است ایران
بـه  پیـکار  بـدنام‌های  جـزیـره
رسـیدند  دریادلانـی  از  ایـران...
اکنون در شمال میدان ایستاده‌ام. اینجا آمده‌ام، چون با چند تن از خویشان در ورودی کارگر شمالی قرار گذاشته‌ام. زنی چادری این نوشته را در دست دارد: 
ـ دعای ما بدرقه راه رزمندگان میدان مذاکره 
و رزمندگان را با ماژیک قرمز نوشته است. برعکس شبهای قبل که آنها را «خائن» می‌خواندند. خدا را شکر. حالا پرچم‌فروش، پرچم عراق را هم به بساطش اضافه کرده است.   
 ادامه دارد

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی